همصداي هق هق آهسته ام من، صفاي ارباب خسته ام
گرچه کار دلربايان دلبريست کار من در خيمه ها ساقي گَريست
جرعه اي نِيکرده غرق مستي ام در رهش وقف است کل هستي ام
من گرفتار کمند دوستم دوست هرجا هست، من با اوستم
عشق گرچه خود بخود آغاز شد جلوه هايش از اَحَد آغاز شد
پخته گشتيم اندر اين راه، سوختيم! عشق را از حمزه ها آموختيم
يکدلي کن تا مسلمانت کنم در مقام عشق، سَلمانت کنم
هرکه را جهل است، عاقل نيست، نيست هرکه نا اهل است، لايق نيست، نيست
هرکه را در سر بود فکر پليد جرم او کمتر نباشد از يزيد
عاشقي لبيک گفتن با خداست سوختن، دلبستگي با اولياست
گرچه سوز و ساز من بي خاتمه ست قبله ي عشقم حسين(ع) فاطمه(س) ست
گرچه عباسم(س)، حوائج را دَرَم ليک خود محتاج لطف حيدرم(ع)
اولين حرفي که من آموختم يا حسين(ع) گفتم سراپا سوختم
ملجاء و اميد عباس(س) است او مرجع تقليد عباس(س) است او
هم ز آزاديست همزاي حسين(ع) لازم الاجراست فتواي حسين(ع)
سينه ي او سينه ي سيناست اين او حسين(ع) است، پير صد موسي(ع)ست اين
او ز عرش حق تجلي کرده است او مسيحا را مسيحا کرده است
از هرچه فرمان مي دهد، آن مي کنم موج هستم، کار طوفان مي کنم
گرچه من داراي چندين منصبم نوکر شاهم، غلام زينبم(س)
گر مَه هاشم لقب بگرفته ام از حسين(ع) درس ادب بگرفته ام
بي حسين(ع) هيچم، فنايم، نيستم جلوه ها از او بُوَد، من کيستم؟
قطره اي هستم به دريا متصل ذره اي هستم به صحرا متصل
جام جم هيچ است پيش جام او زنده ام در هر نفس با نام او
عشق من، خورشيد چرخ اطلس است يک نگاه او به يک عالم بس است
من نمي گويم حسين اللهي ام اوست اقيانوس و من هم ماهي ام
ماهي از دريا برون افتد فناست آتشين عشق حسين(ع) رمز بقاست
مادرم گرچه مرا تاج سر است مويي از زهرا(س) به از صد مادر است
مادرم را زير لب اين زمزمه ست يا علي(ع) و يا حسين(ع)، يا فاطمه(س) ست
يا حسين(ع) اي کل هستي را امير عاشقم من عاشقم دستم بگير
قلب زهرا(س) و پيمبر(ص) شاد باد خانه ي ام البنين(س) آباد باد
گل، گلي زاييد نامش ياس بود باب حاجت حضرت عباس(س) بود
نامش عباس(س) است، عباسِ(س) علي(ع) در وجودش عشق و احساس علي(ع)
بارقه در سينه ي تفتيده اش صاعقه در آسمان ديده اش
محو آن مولاي سر مدح تشنه است در ادب نامش زبانزد گشت است
کرده با خون جگر ترسيم عشق نبض قلبش بهترين تسبيح عشق
آري، آري! عشق کن کور دل است نخبه و ممتاز گشتن مشکل است
آري، آري! عشق قدرت مي دهد عاشقان را قدر و قيمت مي دهد
عشق گر پاک است تحسينش کنيم با نثار ديده تضمينش کنيم
از ازل او دل به دلبر داده است با ادب پيش حسين(ع) ايستاده است
علم و عقلش، درک و فهمش معنويست گامهايش محکم و قلبش قويست
زانوانش خم به پيش پير عشق پنجه اش بر قبضه ي شمشير عشق
دوست آن باشد که داند قدر او عبد صالح تابع فرمان اوست
شير نر مي خواهد آن ميدان عشق تا چه فرماني دهد سلطان عشق
او ابوفاضل(س)، اباالفضلِ(س) علي(ع)ست ساقي لب تشنه ي نسل علي(ع) ست
او قريشي زاده ي بي واهمه ست او علمدار حسين(ع) فاطمه(س)ست
بازوانش بازوان حيدريست سر به دار خط سرخ رهبريست
از وفايش هرچه مي گويم کم است او بلند آوازه مرد عالم است
معرفت در ذات او بي انتهاست صورت او صورت بدرالدجاء ست
نور هاشم از جمالش منجليست غيرت او غيرت مولي علي(ع) ست
صولتش چون صولت شير خداست در شجاعت رونوشت مرتضي(ع) ست
بر الفباي نظامي آشناست زان سبب فرمانده ي کل قواست
مرد ميدان است، نستوه است او در صلابت همچنان کوه است او
صورت او را ولي(ص) بوسيده است بازوانش را علي(ع) بوسيده است
در مصاف عشق محشر مي کند پور حيدر(ع) کار حيدر(ع) مي کند
تيغ اندر دست او بازيچه است پيش او صد مرد جنگي بچه است
احسن! احسن! آفرين! صد آفرين! مادر عباس(س) اي ام البنين(س)!
گَه به آتش، گَه به دريا مي زند وي کمانگير بلا جا مي زند
چشمه ي حَيوان زُلاله اشک اوست روح زينب(س) متصل بر مشک اوست
مشک آبي الغرض بر دوش اوست متن فرمان حسين(ع) در گوش اوست
الحذر از چشم بد از چشم بد واي اگر بر مشک آسيبي رسد
يا علي(ع) گويان کنار علقمه زد لواي حق به نام فاطمه(س)
همچو علقا پر گشايي مي کند چون علي(ع) خيبر گشايي مي کند
خيمه ها پر از صداي آب! آب! قلب ساقي را نمانده صبر و تاب
دجله را چون دژ مُسَخَر مي کند يادي از لبهاي اصغر(س) مي کند
آب مي گيرد ز دريا مُشت مُشت بايد از اين نفس دني را کُشت کُشت
آب پيش او ندارد آبرو او زِ اشک ديده مي گيرد وضو
دشمنان مخفي به پشت نخلها بي اصالتها عليه اسبها
چون عمود ظلم بر فرقش نشست نعره اش پشت برادر را شکست
آري! آري! پهنه ي عشق است اين بازتاب صحنه ي عشق است اين
عشق بود و پاکي و احساس بود غيرت جوشيده ي عباس(س) بود
عشق بود و مستي سرمستها عشق بود و آن بريده دستها
عشق بود و پاره پاره مشک بود چشم ساقي حرم پر اشک بود
تاکه ساقي سوز دل آغاز کرد فاطمه(س) آغوش خود را باز کرد
همچو جان، عباس(س) را در بر کشيد آن شکسته پر دوباره پر کشيد...