خلق مي داند که در بهداري قرب حسين (ع)، دردها را اکثراً عباس(س) درمان مي کند!
   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

1234...6

موضوع : انتقالتاريخ : 31 December 2007   شماره : 10
سلام
 
از تمام دوستاني که بنده حقير رو مورد لطف و عنايت خودشون قرار دادند متشکرم. خدمتتون عرض مي کنم که اين وبلاگ به اين آدرس منتقل شده:
 
 
اميدوارم که توي اين وبلاگ شاهد نظرات شما باشم.
    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : من عزادار علمدار حسين(ع) ام...تاريخ : 13 June 2007   شماره : 9
به من ميگن چرا اسم خودتو ننوشتي؟ چرا اسمتو گذاشتي عزادار علمدار حسين(ع). واقعا مي خوايد بدونيد؟
 
آقا داره با مشک حرف مي زنه:
 

اي مشک پُر آبم! آبروي من توئي

ساقي ام من، باده و جام و سبوي من توئي

دست من بر دامنت، دامان سقا را بگير

دامن اين خسته ي افتاده از پا را بگير

اندکي طاقت بياور! تا به خيمه ره نيست

جز تو از حال دل من هيچکس آگه نيست

شايد از آب تو طفلان حنجر خود تَر کنند

حلقه ي شادي به پا، گِرد علي اصغر(س) کنند

گر بميرم من، فداي تار موي اصغرش(س)

قطره اي از تو خنک سازد تمام حنجرش

سر به زير، داشت با مشک پُر آبش گفتگو

ناگهان تير آمد و سر کرد در مشکش فرو

قلب سقا زودتر از مشک آبش پاره شد

فاش مي گويم، علمدار حسين(ع) بيچاره شد

عدو تيري به چشمان تَرَم زد

به پيش ديدگان مادرم زد

چو من فرياد يا زهرا(س) کشيدم

عمود آهني را بر سرم زد

در هجوم خارها ديگر گلي پيدا نبود (خدا مي دونه چند نفر تيرانداز به عباس(س) تير مي زدن)

جز دو دست خوني و يک مشک در آنجا نبود

دست او برداشت و بر چشم پر اشکش کشيد

خوب شد آن لحظه ديگر زينب کبري (س) نبود

مرگ سقا پادشاه عشق را بيچاره کرد

طاقت آنقدرش که برخيزد دگر از جا نبود

 
حالا فهميديد؟ داغي از عباس(س) روي دلمه که فکر نمي کنم هيچوقت التيام پيدا کنه. فکرشو بکنيد... ناگهان تير آمد و سر کرد در مشکش فرو... خدايا هيچ مردي رو شرمنده نکن. همه ي بچه ها مي گفتن کار عمو نشد نداره. از وقتي چشم باز کردن همه يه عباس(س) ميگن 100 تا از بغلش در مياد. تا وقتي عباس(س) زنده بود پاي رقيه به زمين نرسيده بود. جاش روي دوش عموي خوبش بود.
 
ما که نبوديم ببينيم ولي بعضي وقتا ميشينم فکر مي کنم با خودم... به يه نتايجي مي رسم که از فکر کردنم پشيمون مي شم. حضرت زينب (س) خوب مي دونست عباس(س) چه پهلوونيه. آخه هميشه وقتي حضرت زينب(س) مي خواستن تشريف ببرن بيرون، پيشاپيش عباس(س) مي رفت خلوت مي کرد. حضرت قاسم بن الحسن(س) يه طرف زينب(س)، حضر علي اکبر(س) يه طرف زينب(س)... ديدني بوده ها... چي شده؟ اوليا مخدره دارن تشريف ميارن، بني هاشم دارن ميارنشون. آخه بچه ها بني هاشم معروف بوده به غيرتي! کسي تاب ايستادن مقابل عباس(س) رو نداشت که. بدخواهاي اقاي من جرات نداشتن نزديک عباس(س) بشن. کسي جرات نداشت به چشم عباس(س) نگاه کنه...
امان اي دل... اي دل... اي دل... بسوز اي دل... اي دل... اي دل...
امان از لحظه اي که دست عباس(س) رو قطع کردند... کسي تو خواب هم نمي تونست ببينه... عباس(س) کجا؟ شمشير دشمن کجا؟ کسي مي تونست واسه عباس(س) شمشير بکشه؟
حالم از دنيا به هم مي خوره. آقام از اين دنيا سير بود به خدا... فقط غم حضرت زهرا(س) کافي بود براش... غم باباش علي(ع) بس بود براش. زمانيکه پيکر داداش حسن(ع) شو گلبارون کردن، خواست دست به شمشير ببره، امام زمانش، داداش حسين(ع) نذاشت. چه خون دلي خورد عباس(س). چقدر غصه خود عباس(س)... بميرم براي غيرت عباس(س).
نمي دونم زمانيکه تير به مشک خورد و عمود به سرش خورد و روي زمين افتاد به چي داشت فکر مي کرد آقا
 
کسي باورش نميشد که عباس(س) ديگه برنمي گرده. چطور ممکنه عباس(س) زمين بخوره؟ آخه تاحالا کسي زمين خوردن عباس(س) رو نديده... عباس(س) تاحالا زمين نخورده بود اصلا... خدا لعنت کنه باعث و بانيشو...
 
يل کرب و بلا، يل ام البنين(س)، علمدار حسين(ع)...
 
حالا يکي بياد به من بگه با غصه ي آقام چيکار کنم؟ به خدا دوست دارم تيکه تيکه بشم به عشق عباس (س). ولي چه فايده؟ مگه يه سر سوزن از اون لحظه اي که مشک روي سينه عباس افتاده بود و آقام با دهان مشک رو گرفته بود ميشه؟ اون لحظه اي رو ميگم که نامرد تيري رها کرد به سمت مشک. مي دوني چه اتفاقي افتاد؟ مشک با سينه به هم دوخته شد...
نمي دونم چجوريه... هروقت دارم با صورت ميفتم، دستام رو جلوم مي گيرم. عباس که دست نداشت، تيري هم به چشم و سينه ش فرو رفته بود. نمي دونم وفتي افتاد اين تيرها چجوري از پشتش در اومد...
 
يکي به من بگه چيکار کنم... يکي يه چاره اي، يه راه حلي برام پيدا کنه که چجوري با غصه ي آقام کنار بيام. حالا فهميديد چرا اسمم اينه؟
 
من عزادار علمدار حسين(ع) ام... من عزادار غم علمدار حسين(ع) ام....
    ارسال نظر ( 6 )!
موضوع : مي تواند از رموز قرآن باشد...تاريخ : 11 June 2007   شماره : 8

حروف مقطعه قرآن را بنويسيد (مانند الف، لام، ميم، کاف، ه، ياء، عين، سين، قاف و...)

تکراري ها را حذف کنيد.

درست است! تعداد حروف غيرتکراري باقيمانده، 14 تاست. درست به تعداد حضرات معصومين (عليهم السلام)

از اين 14 حرف اين جمله ساخته مي شود:

صراط علي حق نمسکه

راه علي(ع) حق است، به آن تمسک جوئيد

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : زماني که عباس(س) مي گويد يا زهرا(س)...تاريخ : 02 June 2007   شماره : 7

حضرت حيدر(ع)  به نام فاطمه(س) حساس بود

خلقت از روز ازل مديون عطر ياس بود

اي که ره بستي ميان کوچه ها بر فاطمه(س)

گردنت را مي شکست آنجا اگر عباس(س) بود

    ارسال نظر ( 38 )!
موضوع : برنامه ايام فاطميه هيئت محبان جواد الائمه (ع)تاريخ : 26 May 2007   شماره : 6
لعن علی عدوک یا علی(ع)                   اولی و دومی و سومی...
 

... عمر عصباني شد و گفت : ما با زنان كاري نداريم. سپس به مردم امر كرد كه هيزم بياورند، مردم نيز هيزم آوردند و عمر نيز هيزم ها را برداشت و در اطراف منزل علي (ع) و فاطمه (ع) و فرزندانش گذاشت، سپس فرياد زد تا علي و فاطمه صداي او را بشنوند و گفت: اي علي! به خدا بايد از منزل بيرون بيايي و با خليفه پيامبر (ابوبكر) بيعت كني وگرنه خانه ات را به آتش مي كشم.

آن گاه حضرت فاطمه (ع) فرمودند: اي عمر! با ما چه كار داري؟

عمر گفت: در را باز كن و گرنه خانه ات را آتش مي زنم.

پس فرمودند: اي عمر! آيا از خداوند نمي ترسي كه وارد خانه من شوي؟

ولي عمر منصرف نشد و آتش خواست و در خانه اميرالمومنين را آتش زد، سپس داخل خانه شد، آن گاه حضرت فاطمه (ع) با او روبه رو شد و صدا زد: يا ابتاه يا رسول الله! ناگهان شمشيرش را در حالي كه در قلاف بود به پهلوي فاطمه (ع)  زد. آن حضرت فرياد كشيد: يا ابتاه! ناگهان عمر با تازيانه به بازوي حضرت فاطمه (ع)  زد. آن حضرت صدا زدند: يا رسول الله! ابوبكر و عمر با اهل بيت تو چه كردند!

در همان لحظه علي (ع) آمد و گريبان عمر را گرفت و بر زمين انداخت و خواست او را هلاك كند؛ اما وصيت پيامبر(ص) را به ياد آورد و فرمود: اي پسر صهاك! قسم به كسي كه محمد (ص) را به نبوت برگزيد، اگر كتابي از طرف خداوند نبود و عهدي كه پيامبر با من بسته است آن وقت متوجه مي شدي كه نمي تواني به خانه من داخل شوي.

آن گاه عمر كسي را دنبال كمك فرستاد، مردم آمدند و داخل خانه اميرالمومنين شدند، اميرالمومنين نيز به دنبال شمشيرش رفت. قنفذ به طرف ابوبكر رفت و مي ترسيد علي (ع) با شمشيرش بيايد، به درستي كه او، علي (ع) و شدت شمشيرش را مي شناخت.

ابوبكر به قنفذ گفت: برگرد تا از خانه خارج نشود، پس اگر امتناع كرد خانه اش را آتش بزن. قنفذ ملعون آمد و با اصحابش بدون اجازه به خانه اميرالمومنين علي (ع) حمله كرد. علي(ع) رفت سراغ شمشيرش، پس آنان در اين كار از او سبقت گرفتند و چند نفر از آن ها برسرش ريختند و بعضي از آن ها شمشير به دست گرفتند و طناب بر گردنش انداختند. حضرت زهرا(س) جلوي در خانه بين علي و آنها ايستاد، قنفذ ملعون با تازيانه، به حضرت زهرا(ع) زد، به گونه اي اثر آن در هنگام مرگ، مانند دستبند روي دست او بود، خداوند او را لعنت كند.

آن ها علي (ع)  را به شدت مي كشيدند تا نزد ابوبكر رسيدند. عمر با شمشير بالاي سرش ايستاده بود و خالدبن وليد و ابوعبيده بن جراح و سالم بن مولي ابي حذيفه و معاذبن جبل و مغيره بن شعبه و اسيدبن حفير و بشيربن سعد و بقيه مردم در اطراف ابوبكر با اسلحه ايستاده بودند.

سليم مي گويد: به سلمان گفتم: آيا آنها بدون اجازه وارد خانه فاطمه (ع) شدند؟

گفت: به خدا قسم او بر سرش پوشش نداشت، پس صدا زد: يا ابتاه! يا رسول الله! ببين كه ابوبكر و عمر با اهل بيت تو چه كردند! در حالي كه هنوز چشم شما در قبر باز نشده است. فاطمه زهرا (س) اين سخنان را با صداي بلند مي فرمودند.

آن گاه ديدم كه ابوبكر و اطرافيان او گريه مي كردند، همه مردم گريه مي كردند به جز عمر و خالد و مغيرة بن شعبه. عمر گفت: ما با زنان و نظر آن ها كاري نداريم. آن گاه علي (ع) را نزد ابي بكر بردند.

 

 
امسال فاطمیه چه زود آمد... محبان امام جواد(ع) نیز چون مولایشان در ایام به سوگ مادر سادات می نشینند.
شما نیز به همراهیشان بشتابید و به مجلس روضه مشرف شوید!
 
زمان: از یکشنبه ۰۶/۰۳/۱۳۸۶ الی جمعه ۱۱/۰۳/۱۳۸۶ از ساعت ۱۷:۳۰ تا اذان مغرب.
آدرس: کیلومتر ۵ جاده مخصوص کرج، بلوار ولیعصر(عج)، شهرک نصر، کوچه سوم غربی، انتهای کوچه، منزل برادر نوادر، علامت پرچم و تابلوی هیئت.
 
همچنین در روز پنجشنبه ۱۰/۰۳/۱۳۸۶ کاروان هیئت محبان جوادلائمه(ع) راهی جمکران و قم خواهد شد. از عزیزانی که تمایل به حضور در این سفر روحانی دارند، خواهشمند است هرچه سریعتر اقدام به ثبت نام نمایند. بدیهی است اولویت رزرو جا با افرادی است که زودتر ثبت نام کرده باشند.
 
ما بیخیال غم مادر نمی شویم
با سنی کثیف برادر نمی شویم
    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : منتظر و انتظار...تاريخ : 15 May 2007   شماره : 5

انتظاران که بود منتظر ديدارش             وصل چون نيست قناعت شده بر آثارش

کي فتد بر دل ما پرتوي از انوارش            فکر بلبل همه آن است که شود گل يارش

گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش

هر قدم در راه عشق است خطاو خطري            مرغ زيرک به هوايش نزند بال و پري

عاقل آن نيست که بي خضر کند رهسپري                اي که از کوچه ي معشوقه ي ما مي گذري

بر حذر باش که سر مي شکند ديوارش

آن دلارام که پيوسته دلم در ره اوست       يوسفي هست دل اهل جهان در چه اوست

اوست مستور ولي اهل ولا آگه اوست     آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدايا به سلامت دارش

گر بيايد کند از بند غم ازاد اي  دل               خسته دلها شود از ديدن او شاد اي دل

هر چه ويرانه ببيني کند آباد اي  دل          صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد اي دل

جانب عشق عزيز است فرو مگذارش

بي پناهان همه يابند از او امن و پناه              در جهان بر همه ظلم و ستم بندد راه

دل ويران شده معمور نمايد به نگاه    صوفي سر خوش از اين است که کج کرد کلاه

به دو جام دگر آشفته بود دستارش

آه مظلوم که از غم به فلک بر شده بود         دامن اهل دل از اشک بصر تر شده بود

ظلم با عدل در اين ملک برابر شده بود      دل حافظ که به ديدار تو خو گر شده بود

ناز پرورد وصالت مجو آزارش

اي هماي حرم عرش الهي مهدي                 رافتي بر من وا مانده به راهي مهدي

گر دلم را بنوازي به نگاهي مهدي                  بر رخم جلوه کند طلعت ماهي مهدي

روز روشن شب خوندل شود از  انوارش

    ارسال نظر ( 89 )!
موضوع : اباصالح (عج)، اي مِي و اي مستي من...تاريخ : 15 May 2007   شماره : 4

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار و مستي

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستي

ز شراب  ناب  عشقت  قدحي  مرا  بنوشان

که دوباره واقف آيم به رموز عشق و مستي

من از آن خدا پرستم که ز جان تو را پرستم

به خدا که دارم از تو شرف خدا پرستي

ز غمت ز بس که خستم دل خود ز پا نشستم

تو ره سفر گرفتي ز جميع و جمله رستي

ملکا قسم به جانت من از اين ملول هستم

که تو را زياد ديدم نشناختم نو هستي

تو که نور ديده بودي اسفا ز ديده رفتي

نه دل مرا تو بلکه دل عالمي شکستي

ز ره وفا به رويم در مرحمت گشودي

تو سراي نا اميدي به گداي خويش بستي

شب و روز مي تپد دل به هواي شوق وصلت

گله نيست بر تو گفتن که چرا ز من گستي

مددي  نما  خدا  را ز من فتاده از پا

بنماي دستگيري به زمان تنگدستي

تو روا مدار هر گز که نبوسم آستانت

ز فراز سر بلندي برسم به خاک پستي

همه بي پناه عالم ز درت پناه جويند

تو پناه داريم کن که پناه عالمتي

ز ازل تو دلربائي ازلي فرشته خوئي

ملک جهان خوبان تو ز عالم الستي

غزلي شهاب گفته به رديف شعر سعدي

همه عمر بر ندارم سر از اين خمارو مستي

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : باب الحوائج، مدد يا عباس(س)...!تاريخ : 15 May 2007   شماره : 3

همصداي هق هق آهسته ام             من، صفاي ارباب خسته ام

گرچه کار دلربايان دلبريست                       کار من در خيمه ها ساقي گَريست

جرعه اي نِيکرده غرق مستي ام                    در رهش وقف است کل هستي ام

من گرفتار کمند دوستم                 دوست هرجا هست، من با اوستم

عشق گرچه خود بخود آغاز شد                  جلوه هايش از اَحَد آغاز شد

پخته گشتيم اندر اين راه، سوختيم!              عشق را از حمزه ها آموختيم

يکدلي کن تا مسلمانت کنم                       در مقام عشق، سَلمانت کنم

هرکه را جهل است، عاقل نيست، نيست                    هرکه نا اهل است، لايق نيست، نيست

هرکه را در سر بود فکر پليد                       جرم او کمتر نباشد از يزيد

عاشقي لبيک گفتن با خداست                     سوختن، دلبستگي با اولياست

گرچه سوز و ساز من بي خاتمه ست                       قبله ي عشقم حسين(ع) فاطمه(س) ست

گرچه عباسم(س)، حوائج را دَرَم                ليک خود محتاج لطف حيدرم(ع)

اولين حرفي که من آموختم                        يا حسين(ع) گفتم سراپا سوختم

ملجاء و اميد عباس(س) است او                مرجع تقليد عباس(س) است او

هم ز آزاديست همزاي حسين(ع)                لازم الاجراست فتواي حسين(ع)

سينه ي او سينه ي سيناست اين                  او حسين(ع) است، پير صد موسي(ع)ست اين

او ز عرش حق تجلي کرده است                 او مسيحا را مسيحا کرده است

از هرچه فرمان مي دهد، آن مي کنم              موج هستم، کار طوفان مي کنم

گرچه من داراي چندين منصبم                   نوکر شاهم، غلام زينبم(س)

گر مَه هاشم لقب بگرفته ام             از حسين(ع) درس ادب بگرفته ام

بي حسين(ع) هيچم، فنايم، نيستم                جلوه ها از او بُوَد، من کيستم؟

قطره اي هستم به دريا متصل                       ذره اي هستم به صحرا متصل

جام جم هيچ است پيش جام او                   زنده ام در هر نفس با نام او

عشق من، خورشيد چرخ اطلس است                      يک نگاه او به يک عالم بس است

من نمي گويم حسين اللهي ام                     اوست اقيانوس و من هم ماهي ام

ماهي از دريا برون افتد فناست                    آتشين عشق حسين(ع) رمز بقاست

مادرم گرچه مرا تاج سر است                     مويي از زهرا(س) به از صد مادر است

مادرم را زير لب اين زمزمه ست                 يا علي(ع) و يا حسين(ع)، يا فاطمه(س) ست

يا حسين(ع) اي کل هستي را امير                عاشقم من عاشقم دستم بگير

قلب زهرا(س) و پيمبر(ص) شاد باد                        خانه ي ام البنين(س) آباد باد

گل، گلي زاييد نامش ياس بود                    باب حاجت حضرت عباس(س) بود

نامش عباس(س) است، عباسِ(س) علي(ع)             در وجودش عشق و احساس علي(ع)

بارقه در سينه ي تفتيده اش                        صاعقه در آسمان ديده اش

محو آن مولاي سر مدح تشنه است              در ادب نامش زبانزد گشت است

کرده با خون جگر ترسيم عشق                   نبض قلبش بهترين تسبيح عشق

آري، آري! عشق کن کور دل است              نخبه و ممتاز گشتن مشکل است

آري، آري! عشق قدرت مي دهد                 عاشقان را قدر و قيمت مي دهد

عشق گر پاک است تحسينش کنيم              با نثار ديده تضمينش کنيم

از ازل او دل به دلبر داده است                     با ادب پيش حسين(ع) ايستاده است

علم و عقلش، درک و فهمش معنويست                    گامهايش محکم و قلبش قويست

زانوانش خم به پيش پير عشق                     پنجه اش بر قبضه ي شمشير عشق

دوست آن باشد که داند قدر او                   عبد صالح تابع فرمان اوست

شير نر مي خواهد آن ميدان عشق                تا چه فرماني دهد سلطان عشق

او ابوفاضل(س)، اباالفضلِ(س) علي(ع)ست             ساقي لب تشنه ي نسل علي(ع) ست

او قريشي زاده ي بي واهمه ست                  او علمدار حسين(ع) فاطمه(س)ست

بازوانش بازوان حيدريست             سر به دار خط سرخ رهبريست

از وفايش هرچه مي گويم کم است              او بلند آوازه مرد عالم است

معرفت در ذات او بي انتهاست                    صورت او صورت بدرالدجاء ست

نور هاشم از جمالش منجليست                   غيرت او غيرت مولي علي(ع) ست

صولتش چون صولت شير خداست              در شجاعت رونوشت مرتضي(ع) ست

بر الفباي نظامي آشناست               زان سبب فرمانده ي کل قواست

مرد ميدان است، نستوه است او                   در صلابت همچنان کوه است او

صورت او را ولي(ص) بوسيده است                       بازوانش را علي(ع) بوسيده است

در مصاف عشق محشر مي کند                   پور حيدر(ع) کار حيدر(ع) مي کند

تيغ اندر دست او بازيچه است                    پيش او صد مرد جنگي بچه است

احسن! احسن! آفرين! صد آفرين!                مادر عباس(س) اي ام البنين(س)!

گَه به آتش، گَه به دريا مي زند                    وي کمانگير بلا جا مي زند

چشمه ي حَيوان زُلاله اشک اوست               روح زينب(س) متصل بر مشک اوست

مشک آبي الغرض بر دوش اوست                متن فرمان حسين(ع) در گوش اوست

الحذر از چشم بد از چشم بد                     واي اگر بر مشک آسيبي رسد

يا علي(ع) گويان کنار علقمه                      زد لواي حق به نام فاطمه(س)

همچو علقا پر گشايي مي کند                     چون علي(ع) خيبر گشايي مي کند

خيمه ها پر از صداي آب! آب!                    قلب ساقي را نمانده صبر و تاب

دجله را چون دژ مُسَخَر مي کند                  يادي از لبهاي اصغر(س) مي کند

آب مي گيرد ز دريا مُشت مُشت                  بايد از اين نفس دني را کُشت کُشت

آب پيش او ندارد آبرو                  او زِ اشک ديده مي گيرد وضو

دشمنان مخفي به پشت نخلها                      بي اصالتها عليه اسبها

چون عمود ظلم بر فرقش نشست                 نعره اش پشت برادر را شکست

آري! آري! پهنه ي عشق است اين               بازتاب صحنه ي عشق است اين

عشق بود و پاکي و احساس بود                  غيرت جوشيده ي عباس(س) بود

عشق بود و مستي سرمستها                        عشق بود و آن بريده دستها

عشق بود و پاره پاره مشک بود                   چشم ساقي حرم پر اشک بود

تاکه ساقي سوز دل آغاز کرد                     فاطمه(س) آغوش خود را باز کرد

همچو جان، عباس(س) را در بر کشيد                     آن شکسته پر دوباره پر کشيد...

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : ميميرم ببينم آقاي بي سر...تاريخ : 15 May 2007   شماره : 2

سه چند روزه که بوي گل نيومد

صداي چهچهِ بلبل نيومد

بِريد از باغبان گل بپرسيد

چرا بلبل به صيد گل نيومد؟

دلم مي خواد اَمينت باشم اي دل!

سر کوچه کَمينت باشم اي دل!